پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

آخرین پست سال 1391

ملوس مامان عزیزه دلم الان ساعت 2 صبحه و 12 ساعت به سال جدید مونده. این چند روزه اونقدر سرم شلوغ بوده و مشغول خونه تکونی بودم که اصلا وقت نکردم بیام و برات پست جدید بنویسم . این چند روزه کارای جدیدم زیاد کردی که برات میگم.  امسال برای سال نو مثل سال اول ازدواجمون یک شور و حال خاصی دارم .امسال سر سفره هفت سین اولین دعام برام تویه گل قشنگم . توی این چند ماه که به دنیا اومدی با تمام خنده هات خندیدم و با گریه هات گریه کردم .امیدوارم توی سال جدید همیشه لبات خندون و تنت سالم باشه . ازت ممنونم که به زندگیم رنگ و بوی تازه ای بخشیدی . الان که دارم اینارو مینویسم مثل فرشته ها خوابی عاشق اینم که تا میتونم نگاهت کنم . نگاه ک...
30 اسفند 1391

اولین آرایشگاه

عسلم دیروز یعنی 91/12/21  ساعت 11 برات وقت آرایشگاه گرفتم و هوا خوب بود به همین خاطر کالسکتو برداشتم و به مامان جون زنگ زدم و بردیمت . توی راه که کلی کیف کردی و وقتی رسیدیم خوابت برده بود و داخل آرایشگاه با صدای آهنگی که میومد بیدار شدی زودی شروع کردی نانای کردن قربونت برم برات اونجا با اون همه آیینه خیلی جالب بود . وقتی هم که خانم آرایشگر شروع کرد موهاتو کوتاه کنه ساکت بودی و هیچی نگفتی هی از تو آیینه به خانمه نگاه میکردی ولی به محض اینکه با آبپاش به سرت آب پاچید زدی زیر گریه و تا آخر گریه کردی ولی بعدش که خودتو تو آیینه میدیدی ذوق میکردی و میخندیدی .   قبل از آرایشگاه بعد از آرایشگاه   قند عسلم ع...
23 اسفند 1391

برف

باقلوای مامان امروز صبح (17 اسفند ) که بیدار شدم دیدم کلی برف اومده و همه جا سفید شده تا بیدار شدی بردمت جلوی پنجره تا بیرونو ببینی ولی سفیدی برفا چشمای نازتو میزد و نمیتونستی ببینی خیلی بانمک شده بود و از همه بهتر اینکه به خاطر برف بابا رضا هم نرفت سر کار .  سر ظهر تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان جونی اینا تا تو هم برفرو ببینی آخه چنذ باری که امسال برف اومد جور نشد ببرمت و ببینی . اولش با تعجب به همه جا نگاه میکردی و کم کم خوشت اومده بود و میخندیدی نفسم . ولی چون خیلی سرد بود زودی رفتیم توی خونه . اینم از اولین تجربه برف دیدنت . فدای این دستای کوچولوت بشم عشق کوچولوی من     ...
18 اسفند 1391

بردمت حمام

دختر قشنگم دیشب(91/12/7) رفتیم بیرون خرید و کلی بیرون نا آرومی کردی چون خوابت میومد توی پاساژ هم با جیغات و گریه های وحشتناکت همه متوجهمون شده بودن خلاصه ما هم برگشتیم تو ماشینو تا بابا رضا استارت زد خوابیدی اونم چه خوابی 3 ساعت کامل خوابیدی به همین خاطر منو بابایی جدا جدا میرفتیم خرید و یکیمون تو ماشین پیشت میموند . برگشتیم خونه بیدار شده بودی سرحال و بازی میخواستی ما هم که خسته . منم دلمو زدم به دریا و بردمت حموم . از اون چیزی که فکرشو میکردم راحت تر بود و کلی به جفتمون خوش گذشت . بعد که لباس پوشوندمت نیم ساعت بعد لالا کردی نفسم .                 ...
9 اسفند 1391

ولنتاین یا سپندارمذگان

روز 29 بهمن خیلی هول هولکی ی شام خوشمزه که بابا رضا عاشقشه درست کردم و کمی هم خونرو تزیین کردم و لباس قرمز تنت کردم و خودمم قرمز پوشیدم و یه جشن کوچولو گرفتیم و کلی بابا رضارو سوپرایز کردیم بنده خدا از در که اومد تو دید چراغا خاموشه شکه ششده بود و بعد که یهو من چراغارو روشن کردم تو هم ی جیغ خیلی بامزه کشیدی انگار متوجه شده بودی چه خبره . شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن(valentine) به 29 بهمن باستانی ما ایرانیان منتقل کنیم . ولی  در کل عشق به همسر و فرزند عشق به زندگی عشق به روزهای گذشته عشق به روزهای آتی آدم عاشق به دنبال روزی میگردد که عشق خود را به نمایش بگذارد مهم نیست که ا...
6 اسفند 1391

7 ماهگی

فرشته کوچولوی من  عزیزم 28 بهمن رفتیم برای چکاپ . این ماه کمی زودتر بردمت . دکتر گفت میتونم بهت موز و سیب هم بدم و به سوپتم چند روز در میون باید ی سبزی اضافه کنم . وزنتم بود 7100 . قدتم 73 .دکترت میگه وزنت خوبه ولی من دلم میخواست وزنت بیشتر بشه ولی سلامتیت برام از همه چیز مهمتره .  این روزها خیلی شیرین شدی بعضی وقا دلم میخوادقورتت بدم . وقتی من و بابا رضا جوری میایم سمتت که میفهی میخوایم ماچت کنیم و بچلونیمت با صدای بلند میخندی و چشمای نازت برق میزنن . اگه نشسته باشی خودتو پرت میکنی جلو که خیلی خطرناکه و اگه سینه خیز باشی خودتو  با زور میبری جلو تا ازمون فرار کنی وقتی بهت میرسیم آنچنان میخندی که تمام لثه هات می...
6 اسفند 1391
1